7raindrops | ||
|
آری ! دوباره امروز تکرار شد... تکرار...تکرار...تکرار ، و باز هم تکرار... کاش گاهی اشتباهی ، از پس این تکراریهای روزمرگی یک حاجت دل نمایان میشد... یک اتفاق خوب...یک اتفاق بی پایان...تمام نشدنی...ماندگار... در این بیکران بیحالی چه حالی میدهد حالگیری... شاید باز هم حکمت است یا اصلا اتفاق یا شاید هم فقط یک تقاص... کاش فقط یک نگاه ،یک صدا ،یک استجاب ،فقط فقط یک توجه خط می کشید به هر آنچه تا امروز رخ داد...کـــــــــاش...
در این تراکم تنهاییی چه کسی را بخوانم جز تنهاترین تنهایان را... مگر نگفتی تو بخوان...؟ من که دگر از مرز زمزمه گذشته ام ،من که دگر بر دیوار فریاد نشسته ام... گوش کن... امروز بر قشنگترین دیواری که می شناختم فریادت زدم... به صدای خش دار من توجه نکن ، تو را به بزرگیت فقط به خاطر رنگ و جلوه ی دیواری که روی آن ، به امید آن صدایت زدم برایم بنویس... تو را به قشنگی های نهفته در آن دیوار ، به حس و حال آن دیوار ، به نام آن دیوار قسم فریادهایم را خفه نکن... تو را می خوانم از سر... پس تو نیز امروز به حرمت ورودم ، به حرمت خواست خودت ، به حرمت سکوتم ، به حرمت هر آنچه تو دانی و من نه ، چشم روشنیم ده و از سر بنوس... بنویس تا به یاد بیاورم و نفسی تازه کنم...فقط همین کافیست...
نظرات شما عزیزان: |
|
[ طراحی : قالب سبز ] [ Weblog Themes By : GreenSkin ] |